0
0

نمی‌خواهم مگس گونه زندگی کنم

776 بازدید
نفیسه نصر اصفهانی_bahareman.com

داستانی که از فامیل شنیده بودم و خواستم با شما هم به اشتراک بگذارم.

تقدیم به نگاه های پر مهرتان:

به نام خدا

 

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ما می‌گشت، جنازه اش را روی میز تحریرم پیدا کردم.

 

یک هفته بود که با هم زندگی می‌کردیم. شبها که دیر می‌خوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم می‌چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می‌شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

 

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

 

با خودم… شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را می‌دیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی ما زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

 

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر می‌کرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا می‌گیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی می‌دیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!

 

شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

 

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

 

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و می‌گفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

 

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

 

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

 

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

 

مگسی را یادم می‌آید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند…

 

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. گویا که فکر می‌کرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

 

کاش می‌دانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

 

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

 

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمی‌کردی.

 

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمی‌شدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

 

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

 

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم. شاید در خاطرم بماند که زندگی بازی بیش نیست و باید آن را آموخت و به بهترین نحو بازی کرد.

 

نمی‌خواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می‌خیزم. دنیا را می‌گردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

 

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان می‌دهد…

 

نگاه کردن به جلو راحت‌تر از تجزیه و تحلیل کردن گذشته است، برای اینکه شما بیشتر تمایل دارید چیزهای جدید را تجربه کنید. اما هم اکنون شما به خاطر اینکه از زمان حال فرارکنید روی آینده تمرکز کرده‌اید. زمان کافی برای کار و فعالیت‌های جدید خود اختصاص بدهید و قبل از اینکه دیر بشود کارهایی که لازم است را انجام دهید.

«پایان»

نفیسه نصر اصفهانی

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://bahareman.com/?p=31589
اشتراک گذاری:

نظرات

5 نظر در مورد نمی‌خواهم مگس گونه زندگی کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. سلام و دورد به نگاه پر مهر کسی که کامنت هارو مطالعه می کنه و لایک انجام میدهد داستانی بسیار آموزنده و چه قد پر محتوا و عمق مطالب گسترده، گاها ما در زندگی به شیرینی کیک هایی زوم می کنیم که فرصت بدس اوردن شیرینی کیک های بزرگتر را ازدست می دهیم

    2

  2. سلام‌ و خدا باید این داستان رو چندبار خوند بایک بار خوندم‌نمیشه عمق مطلب ارزشمندش رو درک کرد ممنون از خانم اصفهانی با این قلم زیبا و دلنشینوشون واقعا از خوندنش لذت بردم

    1