داستان های شما

شاید کلام هم معجزه میکند؟!

فاطمه درویشی
  • سلام من فاطمه درویشی هستم 16 ساله از شهرستان قشم

    زندگی پر از فراز و نشیب های زیادی هست و روز های خوب و سخت زیادی دارد
    اما چیزی که مهم هست این است که ما بتوانیم از این فراز و نشیب ها هم لذت ببریم

    روزی روزگاری دختری زیبارو به اسم نگار در یک روستایی کوچک زندگی میکرد
    او دختر پر انرژی و شاد بود و همیشه باعث شادی همکلاسی ها و خانواده و اطرافیانش میشد

    تا اینکه یک روز اتفاق ناگواری افتاد و نگار خیلی تغییر کرد.

    تقریبا اول آذر ماه بود،مدرسه ی مان تصمیم داشت ما را به کتابخانه ی شهرمان ببرد تا کتاب هایی را برای خواندن انتخاب کنیم و سپس بعد از دو هفته موضوع کتاب مان را به همکلاسی هایمان توضیح دهیم همه ما با شوق سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس حرکت کرد به سمت کتابخانه

    من و نگار دوست های بسیار نزدیکی بودیم و همیشه تمام چیزها را به هم می گفتیم
    همانطور که گفتم نگار دختری بسیار شاد و پر انرژی بود و باعث لبخند همه میشد اما او انگار آن روز حالش خوب نبود!

    من که متوجه شدم حال او زیاد خوب نیست از او دلیل این حال بدش را پرسیدم او گفت:《مادرش بیمار است و او بسیار نگران است که نکند مادرش را از دست بدهد…》
    مادر نگار یک زن بسیار مهربان بود و تقریبا 45 سال سن داشت
    من سعی کردم با حرف هایم حال او را کمی خوب کنم اما انگار فایده ای نداشت
    من به نگار گفتم نگران نباش ان شاءالله حال مادرت خوب می شود

    او گفت:《بسیار سپاسگزارم که به فکر من هستی و سعی می کنی حالم را خوب کنی اما من خیلی نگرانم…》
    در اینجا من یاد گفته ی وین دایر در کتاب قلمرو اشتباهات شما افتادم و به او گفتم:《نگار جان نگرانی تو که چیزی را درست نمی کند فقط باعث می شود زمان حالت را از دست بدهی》

    رفیق گلم شما داری رویدادی را در ذهن خودت رسم می کنی که هنوز اتفاق نیفتاده و شاید هم هیچ وقت اتفاق نیفتد
    با این حرف ها او کمی حالش تغییر کرد و لبخند زد
    اتوبوس به کتابخانه رسید و ما از اتوبوس پیاده شدیم و به داخل کتابخانه رفتیم و مشغول انتخاب کتاب مناسبی برای خودمان شدیم
    معاون مدرسه در انتخاب کردن کتاب به همه ی بچه ها کمک کرد و به همین دلیل ما خیلی زود توانستیم یک کتاب را برای خواندن انتخاب کنیم
    ما پس از انتخاب کتاب سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به سمت مدرسه حرکت کرد

    در راه برگشت به مدرسه بچه ها هوس بستنی کردن و از معاون مدرسه خواستن تا برای همه بچه ها بستنی بگیرد

    و از آنجایی که معاون مدرسه یک زن بسیار مهربان بود از راننده اتوبوس خواست که کنار بستنی فروشی ستاره بایستد

    معاون مدرسه از اتوبوس پیاده شد و برای همه بچه ها بستنی گرفت و همه ی بچه ها خیلی خوشحال شدن
    آنقدر خوشحال بودیم و مشغول خوردن که اصلاً نفهمیدیم چه وقت به مدرسه رسیدیم خلاصه اینکه خیلی زود گذشت و ما به مدرسه رسیدیم

    همه بچه ها از اتوبوس پیاده شدن و از معاون مدرسه تشکر کردند

    وقتی وارد مدرسه شدیم مدیر مدرسه نگار را صدا کرد
    نگار با نگرانی به سمت مدیر رفت و مدیر مدرسه از نگار خواست که به داخل دفتر برود
    وقتی نگار از دفتر بیرون آمد بسیار ناراحت و غمگین بود من به او گفتم چه شده چرا این همه ناراحتی
    او گفت:《مادرم…》
    گفتم چه شده بگو من را جون به لبم کردی نگار با چشمانی پر از اشک گفت:《مادرم دیگر در این دنیا نیست》
    و شروع کرد به گریه کردن بعد از کمی گریه کردند کیفش را برداشت و از مدرسه خارج شد

    من هم بعد از تمام شدن مدرسه برای تسلیت گفتن و آرام کردن نگار به خانه ی آنها رفتم
    و برای مادر نگار دعا کردم و سعی کردم با حرف هایم نگار را دلداری دهم اما فایده ای نداشت
    سپس تصمیم گرفتم که او را تنها بگذارم تا شاید حالش بهتر شود

    دو هفته گذشته و خبری از نگار نشد نه مدرسه می آمد و نه تلفنش را جواب می داد و وقتی به خانه شان می رفتم می گفتند نگار نمی خواهد کسی را ببیند

    خلاصه اینکه نگار بعد از سه هفته به مدرسه آمد ولی دیگر آن دختر شاد و پر انرژی نبود او تبدیل شده بود به یک دختر ناراحت و افسرده

    نمی گویم رفتارش نادرست بود و نباید اصلاً ناراحت بود اما اتفاقی است که افتاده و نمی‌شد کاری کرد
    من هر روز با او صحبت می کردم تا شاید حالش بهتر شود و دوباره تبدیل شود به همان دختر شاد و پر انرژی
    او به من گفت:《من نمی توانم بدون مادرم زندگی کنم و شاد باشم》

    من هم به او گفتم:《نگار جان خداوند بزرگ تو را شاد آفریده است پس شاد باش و شاد زندگی کن و هیچ وقت شادیت را به کسی گره نزن تا همیشه آن را داشته باشی تو الان خودت تصمیم گرفته ای که ناراحت باشی و خودت هم می توانی تصمیم بگیرید که شاد باشی》
    نگار بعد از کمی فکر کردن به حرف هایم سر عقل آمد و گفت:《بله درست میگویی این خودم بودم که تصمیم گرفتم ناراحت باشم》

    آری این خودم بودم…

    مادرم کنار خدا در آرامش است و من فرصت زندگی کردن را هنوز دارم پس از تک تک لحظات زندگیم لذت میبرم
    مادرم دوست نداشت من ناراحت باشم پس به خاطر خودم و مادرم که شده باید شاد باشم و شاد زندگی کنم.
    آری می توان با یک حرف،با یک کنارت هستم،با یک درکت میکنم باعث شادی دیگران شد

    نمی دانم چرا ما یاد نگرفتیم که به جای اینکه باعث ناراحتی و اندوه هم باشیم باعث شادی و خوشحالی هم بشویم

    میدونی چیه رفیق؛)

    زندگی بالا و پایین داره…

    یه روز خوشحال یه روز غمگین…

    آره زندگی سخته ولی تو سختش نگیر

    سعی کن همیشه بخندی حتی وقتایی که حالت خوب نیست هم کارایی بکنی که شادت میکنه

    نذار حال بدت موندگار بشه

    همیشه بخند اگه نمی دونی برا چی باید خوشحال باشی من بهت میگم

    همین که سالمی،

    همین که همچین خدای مهربون و بزرگی داریم،

    همین که هنوز زنده ای و فرصت زندگی کردن رو داریم

    و کلیییییی چیزهای دیگه…

    مگه ما چند بار فرصت زندگی کردن داریم که بخوایم با ناراحتی بگذرونیم این لحظه ها رو؟!
    این روزها این ثانیه ها برنمیگردهاااا

    چرخ گردون چه بخندد
    چه نخندد تو بخند🙂🎈

    ممنونم که وقت گذاشتید و این داستان را خواندید
    زندگیتون پر از آرامش و شادی

    فاطمه درویشی💕
     

    داستان زندگی خودت رو بنویس

     

    داستان های دیگر شما

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۱۰ رای

    29 دیدگاه در “شاید کلام هم معجزه میکند؟!

    1. ‌FTM گفت:

      عالیییی بود🤗👏🏻..
      باید در هر شرایطی شاد بود حتی در تلخ ترین لحظات…

      1. فاطمه درویشی گفت:

        بله دقیقا…
        مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی😍💛
        نظر لطفته دوست عزیز؛)))😃💫

    2. ارزو گفت:

      عالی بود عزیزم 🥰🥰

      1. فاطمه درویشی گفت:

        مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی😍💛
        نظر لطفته دوست عزیز؛)))😃💫

      2. فاطمه درویشی گفت:

        مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی😍💛
        نظر لطفته آرزو جان؛)))😃💫

    3. وطن پرست گفت:

      عالی بود عزیزم 😘😍👏

      1. فاطمه درویشی گفت:

        مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی عزیزم😍💛
        نظر لطفته دوست عزیز؛)))😃💫

    4. Tony... گفت:

      عالی بود💕❤

    5. Fatemeh.Tab گفت:

      آره قطعا همینطوره و بعضی از آدم هنوز اینو یاد نگرفتن داستانی هم زیبا و غم انگیز بود 🥲ولی با این حال بیشتر بهمون یاد داد که ما میتونیم فقط با یه حرف به دیگران زندگی ببخشیم. خیلی خوب بود❤🙂

      1. فاطمه درویشی گفت:

        ممنونم از کامنت قشنگت😍👌
        و خوشحالم که به مفهوم داستان توجه کردی😃💫

      2. Tony... گفت:

        عالی بود❤💕

        1. فاطمه درویشی گفت:

          تشکر😍😍😍
          مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی😍🙏

    6. Maedeh گفت:

      واقعا حرفات بهم انرژی داد 😊
      منم اغلب اوقات احساس غمگینی و دلگیری میکنم،بدون هیچ دلیلی…..! و خانواده مم ازین موضوع خیلی ناراحت میشن که چرا من بیخودی احساس غم بهم دست میده و من هم خیلی سعی میکردم یه راه حل براش پیدا کنم…..😩
      الان با خوندن داستانت متوجه شدم روحیه آدم دست خودشه که اونو چطور نقاشی کنه….همین!💪

      1. فاطمه درویشی گفت:

        بله دقیقا…😃💫
        ممنونم مائده جان که با کامنت زیبات منو خوشحال کردی و بهم انگیزه و انرژی دادی😍💜
        دلتو با غصه پر نکن رفیق:))
        بیا سعی کنیم بیشتر بخندیم،بیشتر زندگی کنیم،بیشتر لذت ببریم و کمتر غصه بخوریم😉🌱

        1. مائده گفت:

          همین کارو میکنیم…….💪💪💪😘

          1. فاطمه درویشی گفت:

            ایول رفیق:)))😍😍🌱

    7. سارا فیاض گفت:

      خیلی عالی بود دوست عزیز💚نیاز داشتم این حرف هارو از یک نفر بشنوم و ممنونم ازت با داستان قشنگت

      1. فاطمه درویشی گفت:

        مرسی که با کامنت زیبات به هم انگیزه و انرژی دادی😍
        و به مفهوم قشنگ داستان هم توجه کردی
        خواهش میکنم عزیزم💫

        ممنونم که نظرت رو کامنت کردی سارا جان❤

    8. راحله نژاد باسعیدو گفت:

      سلام کاملاً درسته همه ی ما دوست داریم یه دوستی داشته باشیم که نه فقط تو روز های خوب زندگی مون بلکه تو روز های ناراحتی مون هم کنارمون باشه و دلداری مون بده همه ی ما به یه همچین دوستی نیاز داریم همچین دوستایی کم پیدا میشن احسنت به تو فاطمه جان

      1. فاطمه درویشی گفت:

        ممنونم راحله جان❤
        درسته آدمای کمی پیدا میشن
        اما چقدر قشنگ میشه اگه از خودمون شروع کنیم و ما یکی از اون ادمایی باشیم که وقتی دیدی یکی ناراحته،حالش خوب نیست بهش انرژی بدیم هر کاری که از دست مون برمیاد رو انجام بدیم و باعث خوشحالی هم بشیم😍🌱
        خوشحالم که به مفهوم زیبای این داستان توجه کردی و
        مرسی از اینکه نظرت رو کامنت کردی😃✨

    9. نرگس مددیان گفت:

      فاطمه عزیزم قضاوت کردن دیگران اونم در شرایط مصیبت زدگی خیلی سخته و من وشما چون جای نگار نیستیم نمیتونیم درکش کنیم مادر گرانبها ترین و عزیزترین موجود روی زمینه … اما قسمت مثبت داستان همراهی همیشگی نگار بودن و همدروی با اون بوده … یه وقتایی کاری از دستت نمیاد و فقط میتونی حضور داشته باشی.. وشما حضورت بهترین کار برای نگار بوده …. انشالله بتونه باپذیرش این قضیه دوباره به شادی قبل برگرده …

      1. فاطمه درویشی گفت:

        ممنونم نرگس جان👌😃

    10. تینا گفت:

      غمگین بود کهه…🥺🥺🥺

      1. فاطمه درویشی گفت:

        به نکات مثبت این داستان هم توجه کن دوست عزیز
        ممنونم💜

    11. مریم گفت:

      آرزو میکنم نگار به همه آرزوهاش برسه
      راه سختی و پیش رو داره ولی به‌نظر من خدا خیلی دوسش داره که تو این سن کم باعث شده ک این دختر صبر و قوی بودن خودش رو تو روح این دختر بزاره
      نگار هیچ وقت تسلیم نشو

      1. منیره جباری گفت:

        خیلی تاثیر گذار بود
        واقعا غمم گرفت وسط داستان
        چقدر ما، خیلی جاها، حتی اگه عزیزی رو از دست نداده باشیم نیاز داریم یکی حرفایی که به نگار گفته شد رو بهمون گوشزد کنه…!
        ممنون فاطمه جان

        1. محمدرضا گفت:

          خدا شادیشونو بهشون برگردونه🤲🤲

        2. فاطمه درویشی گفت:

          بله دقیقا…
          ممنونم از اینکه نظرت رو کامنت کردی منیره جان😍👌

      2. فاطمه درویشی گفت:

        💜💜💜

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *