بهارمن
  • مقالات بهارمن
    • بهبود فردی
    • ارتباط موثر
    • فن بیان و سخنوری
    • افزایش تمرکز
    • تقویت حافظه
    • مهارت‌های مطالعه
    • کنکور و آزمون
    • کنترل استرس
    • هدفگذاری و برنامه ریزی
    • سحرخیزی و بیداری
    • آموزش سازمانی
    • استقلال مالی
  • دوره‌های بهارمن
    • دوره‌های حرفه ای
    • دوره‌های رایگان
  • داستان‌های شما
  • تست‌ها ویژه
    تست‌های خود ارزیابی و خودشناسی
    • تحلیل جامع تمرکز و بیش‌فعالی کودک
    • تحلیل مهندسی وضعیت بدن
    • سنجش علمی اعتماد به نفس
    • تست سنجش مزاج‌شناسی
    • چکاپ عزت نفس و اقتدار درونی
    • سنجش سرعت مطالعه و درک مطلب
    • تست خجالت و کم‌رویی
    • تست هوش هیجانی Bar-On
    • تست جامع گویندگی و فن بیان
    • آنالیز هوشمند اضطراب فراگیر
    • تست باورهای مرکز و مشکلات زندگی
    • تست دیسک (DISC)
    • تست شخصیت‌شناسی MBTI
    • تست هوش (IQ Test)
    • تست استعدادیابی گاردنر
    • تست علائم افسردگی
    • تست سلامت کسب‌وکار
    • تست وسواس فکری
    • تست شخصیت‌شناسی نئو
    • تست پیش‌بینی قبولی در کنکور
    • تست سرعت مغز
  • ابزارها
    • بهترین انیمیشن‌های آموزنده
    • پادکست‌های آموزشی
    • پلی‌لیست آهنگ‌های شاد
    • آموزش چرتکه آنلاین
    • مبدل و دستیار اندازه‌گیری
    • تمرین‌های افزایش حوزه دید
    • بازی‌های تمرکز
    • استخاره آنلاین با قرآن کریم
  • دستیار آموزشی بله
  • درباره ما
ورود / ثبت‌نام حساب کاربری

کوه انگیزه

معصومه تاریک

کتاب منطق رو گذاشتم کنار و دفترمو ور داشتم تا نکاتی که یادم بود رو بنویسم.

داداشم سربازه. چون نبود و اتاقش گوشه بود و خلوت، همیشه اونجا درس میخوندم. گوشیمو گذاشتم پایین چهارپایه کوچکی که دفترم روش بود تا شروع کنم به نوشتن که بابام زنگ زد، کلی دلم تنگش بود.

“ما دامداریم چون چند سالی بود بارون نیومده بود، داداشمم که نبود… بابام کمک نداشت واسه همین امسال گله رو برد کوه تا زمستون بارون بیاد، و داداشم که اومد مرخصی دیگه گله رو بیاره روستا ”

باهاش حرف زدم. پرسید مامانت و بچه ها کجان؟ گفتم بیرون. پرسید: داری درس می خونی؟ گفتم اره دخترت به دانشگاه های استان هرمزگان راضی نیست. گفت الهی قربونت برم، برگ برندم تویی. تو فقط بخون. این جمله از همه کلیپا و آهنگ انگیزشیا برام موثر تر بود و دیگه خستگی نمی موند. باهم حرف زدیم و زود گوشیو قطع کرد که شارژ باتریش نره.

منم نشستم و خودکار دست گرفتم که شروع کنم، یهو صدای شیشه ها اومد… خیلی وحشتناک بود! زلزله بود. دیدم خیلی شدیده!

مثله توصیه های کتاب علوم سال پنجم، سرمو آوردم پایین و دستامو گرفتم رو سرم تا زلزله تموم شه. خیلی ترسیدم… مثه زلزله هایی نبود که قبلا دیده بودم… قفسه شیشه ای کتاب و وسایل داداشم افتاد روم. می‌خواستم برم بیرون ولی تا در فاصله بود و گیر افتاده بودم. صدای افتادن یخچال اومد.

دیگه قشنگ اینو تصور کردم که منو با گردن و دست و پای شکسته از زیر آوار بکشن بیرون. منتظر بودم که سقف کاهگلی خونه بیاد رو سرم… که آروم شد. مامانم با گریه اومد تو تا بگه بیا بیرون، سریع وسایلو زد کنار تا از جا پاشم ولی نمی شد! انقدر شوکه بودم که مغزم به دست و پاهام دستور نمی داد! بقول معروف پاهام قفل شده بود. فقط جیغ می‌زدم نمی‌تونم تو برو بیرون. اونم با گریه رفت که یکیو خبر کنه کمکم ، که دوباره شروع شد…

دیدم کم کم داره سیمان و بلوک و… می ریزه رو فرش. ناخود آگاه فریاد زدم “یا حسین” گوشیمو ورداشتم و پریدم بیرون. دم در که رسیدم کوه های رو به رو خونه رو دیدم که ازش گرد و خاک بالا می‌رفت!

سمت چپ رو نگاه کردم پادگان ازش خاک می‌رفت بالا. نگاه کوه های پشت خونه کردم جایی که بابام بود، فقط ازش خاک و سنگ می ریخت، صدای سقوط سنگها که می اومد می گفتم خدا کدوم از این سنگا رو باید کنار بزنم بابامو پیدا کنم، می گفتم خدایا آخرین باری بود که باهاش حرف زدم؟!

پاهام زخمی شده بودن، چند ساعت بعد دردشو احساس کردم. اینقدر همه دردم شده بود بابا که هیچی رو احساس نمی کردم… فقط چشمم به کوه بود و هر پس لرزه که می اومد نا امید ترمی‌شدم. دلم هیچی جز دستاش نمی خواست.

چند ساعتی تو همون حال بدم موندم که زن عموم اومد و گفت بهم که عموت رفته جای دیگه و آنتن داشته، زنگ زده به بابات حالش خوبه. فقط نگران تو بود که توی خونه بودی می دونست نتونستم برم بیرون.

فرداش که شد پس بازم لرزه ها ادامه داشت. زنگ زدم بابایی و حرف زدم باهاش باورم نمی شد خدا بابام سالمه تو این اتفاقا، از اون لحظه دیگه فاطمه حالش ازهرکسی بهتر بود. برام مهم نبود که چی شده، فقط تونستم چندتا از دفتر و کتابامو بیرون بیارم، برام مهم نبود همکلاسی هام چکار می‌کنن و چه بهانه ای برای درس نخوندن دارن… معلم هام کی می‌خوان درس رو شروع کنن… فقط می‌خواستم بخونم ولی هرکاری می‌کردم نمی تونستم چیزی یاد بگیرم! اما باز کتابو میذاشتم جلوم و تلاش می‌کردم ،،،

سه روز که گذشت، هلال احمر برای روستامون چادر و وسایل آورد. درسته نوش دارو بود بعد از مرگ سهراب ولی خیالم راحت بود که مامانم و بچه ها جای درستی واسه خواب دارن.

حوصله هیچ کسی رو نداشتم، اینقدر همه می اومدن می رفتن زنگ میزدن ، روزا رو می‌خوابیدم شبا که شلوغ نبود بیدار بودم.

پنج روز گذشت دیدم هیچی یاد نگرفتم کلی عقب موندم با گریه پیام دادم مشاورم “البته چند ماهی میشد که انصراف داده بودم و دانش آموزش نبودم” گفتم من چکار کنم؟ هیچی یاد نمی گیرم! اونم راهنماییم کرد. دیگه فقط می‌خواستم شادی بابامو ببینم، برام مهم نبود که هنوز پس لرزه میاد و زمین شناسا گفتن تا دو سه ماه دیگه شرایط همینه… پس اوضاع فعلا درست نمیشه.

راه خراب شده بود بابام نمی تونست بیاد خونه، واسه من فقط صداش کافی بود تا کوه انگیزه بشم و درس بخونم

واسه خودم نه، به عشق چشمای پدرم که پر از اشک شوق بشه… بعد همه سختیا یه پایان خیلی زیبا و تصور ناشدنی براش رقم بزنم یه پایان واسه غم ها و شروع شادیامون… یه شروع یه رتبه عالی! با همه این اتفاقآ و بین همه اوناییکه آسایش دارن، من حتی یه شب که از سرما دستام یخ کرده بود و نمی‌تونستم خودکار رو تو دستم بگیرم و آتیش هم سرد شده بود وکبیریت و پیدا نکردم… دستامو گذاشتم تو خاکسترایی که سرد شده بود، شاید اون یکم گرما داشته باشه تا انگشتام بتونن خودکارو لا به لای خودشون جا بدن و حرکت کنن.

دیگه من اون فاطمه نبودم، من یه دختر جدید بودم که می‌خواستم با همین دستا کلی جایزه و افتخار بیارم برای شادی بابام، موثر باشم برای مردمم و اونایی که مقابل یه اتفاق طبیعی کلی کم آوردن و خسته شدن. (البته حقم داشتن)

افتخاری بشم برای همه دلهای مردم مظلوم روستام که کسی داد دلشون رو نشنید و فقط ازشون استفاده کردن تا خودشون رو محبوب کنن… افتخار بیارم واسه زاگرس که آروم آروم شکست و ریخت… افتخار و انگیزه باشم واسه دخترای روستام…

دیگه فقط واسه خودم درس نمی خونم و هی احساس مسئولیتم بیشتر میشه.

من می‌خواستم که بیشتر و بهتر یاد بگیرم تا یه سایت پیدا کردم که درباره آموزش تند خوانی نوشته بود. مطالبش رو خوندم و حس کردم خیلی می تونه کمکم کنه.

یه گزینه داشت: “پادکست ها را برایم ارسال کن” اونو که زدم تو واتساپ بهم پیام دادن. اولش فکر می‌کردم اینم یه تبلیغه و فقط واسه گسترش کارش تلاش می‌کنه… بعدش دیدم اشتباه میکردم و کلی راهنماییم کردند. بقول خود استاد حامدی توی وبینارش رفیق پیدا کردم.

دوره نخبگان یادگیری و حافظه رو شرکت کردم. با حرفای امیر حسین حامدی دیگه اون رتبه ای که منو به خواسته قلبیم برسونه دور نیست! هرچی که گفتند رو سعی کردم گوش کنم و انجامش بدم تا وقتی رتبه ها رو اعلام می‌کنند، بابام بغلم کنه و با دستاش اشکای شوقمو پاک کنه 😊💓

فاطمه رضایی – دوازده انسانی- کنکوری 1401 😊

 

امتیاز شما باعث بهبود کیفیت مطالب ما می‌شود.
چگونه عاشق مطالعه و یادگیری بشیم و نتایج عالی خلق کنیم
مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.
مشاهده جزئیات دوره نخبگان یادگیری و حافظه
پیشنهاد ویژه
با «نخبگان» به‌جای فرار از کتاب‌ها، عاشق مطالعه و یادگیری شو
دوره تندخوانی و تقویت حافظه
مشاهده و شروع رایگان

20 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • ایمان فتحی گفت:
    1402/06/06 در 08:51

    عالی بود

    Reply
  • مریم پناهی پور گفت:
    1401/07/22 در 15:23

    امید در دل ناامیدی موفق باشی دوست من

    Reply
  • محمدمهدی باباخانی گفت:
    1401/05/30 در 12:21

    سلام عالی بود بسیار لذت بردیم

    Reply
  • امیرحسین حامدی گفت:
    1400/12/19 در 16:24

    سلام فاطمه جان
    خیلی خوشحالم که داستان‌ت رو خوندم
    خوشحالم که در کنار خانواده شاد و خوشحالی
    مراقب خودت باش دختر

    Reply
    • tajimasoumeh3 گفت:
      1401/01/12 در 02:58

      😊❤️خیلی دوستتون دارم که حال خوبم رو مدیون شما هستم

      Reply
  • saleh.r.v.1384 گفت:
    1400/12/19 در 09:36

    سلام فاطمه خانم واقعا بهت تبریک میگم بابت این اراده
    خیلی دوست دارن اراده ی شما رو داشته باشن از جمله خودم
    قدر خودت رو بدون 🌹🌸

    Reply
  • آتوسا گفت:
    1400/11/20 در 22:39

    سلااامم معصومه دختر من بهت افتخار میکنم که بااین همه سختی بازم تمام تلاشت رو کردی …
    تو حتما موفق میشی دختر
    فقط به تلاشت پرقدرت ادامه بده و بترکون💙✋🏻

    Reply
    • معصومه گفت:
      1400/11/21 در 02:12

      سلام ممنونم 🙏

      Reply
      • Fati گفت:
        1401/10/04 در 05:37

        واقعاً خیلی خوبه، منم همین مشکل رو دارم امیدوارم منم بتونم موفق بشم
        میشه شماره از استادت رو بدی ؟؟

        Reply
  • زهرابامری گفت:
    1400/11/20 در 18:16

    امیدوازم نتیجه ای که میخای رو بگیری عزیزم چه خوب که تسلیم نشدی و با قدرت ادامه میدی

    Reply
    • معصومه گفت:
      1400/11/21 در 02:13

      🙏ممنونم دوست عزیز

      Reply
  • faezeh گفت:
    1400/11/20 در 12:29

    سللم؛
    وقتی داستان رو خوندم، چشام پر از اشک شوق انتهای داستان شد. از ته قلبم برات بهترین ها رو آرزو میکنم معصومه عزیزم.
    موفق باشی دختر زاگرس😘💖

    Reply
    • زیبا گفت:
      1400/11/20 در 18:08

      معصومه‌ی عزیزم، امیدوارم بهترین نتیجه ای که میخوای رو از کنکور امسالت بگیری. تو برای زاگرس و ایران افتخاری دختر. همیشه تو زندگی ت موفق باشی🙏🌹

      Reply
    • معصومه گفت:
      1400/11/21 در 02:16

      ممنونم از لقب زیبایی که بهم نسبت دادین 🙏💓
      من عاشق زاگرس هستم.

      Reply
      • سیما گفت:
        1401/09/23 در 11:24

        چقدر زیبا و دلنشین بود فاطمه جان
        برات موفقیت دعامیکنم،
        منم الان مثل تو در آرزوی موفقیت نیستم بلکه در تلاشم برای بدست آوردنش.

        Reply
  • نرگس مددیان گفت:
    1400/11/20 در 09:59

    معصومه عزیزم از دور تورو درآغوش میگیرم محکم بغلت میکنم ومیبوسمت از شادیِ اینهمه همت ..‌ اینهمه تلاش … اینهمه انگیزه … اینهمه عشق به پدر و خانواده
    معصونه عزیز تو یک فرشته زمینی هستی..
    داستانت غم شیرینی داشت دعا میکنم بهترین رتبه کنکور ۱۴۰۱ برای تو باشه واز ته دل آرزو میکنم بهمه خواسته هات برسی .‌. ناشالله بهت باشه دختر
    فقط وقتی رتبه کنکورتو دیدی مارو در شادی خودت شریک کن منتظر اون روز هستم

    Reply
    • معصومه گفت:
      1400/11/21 در 02:18

      ممنونم از لطف تون نسبت بهم 🙏
      همه سعی ام رو میکنم که رتبه ام شماها رو هم شاد کنه

      Reply
      • محدثه گفت:
        1401/06/07 در 15:13

        🧡🧡🧡🧡🧡

        Reply
  • نیلوفر گلزاریان گفت:
    1400/11/20 در 09:16

    واقعا حرفی نمی‌مونه. آفرین بهت معصومه امیدوارم موفق باشی♥️

    Reply
    • معصومه گفت:
      1400/11/21 در 02:19

      متشکرم دوست عزیزم🙏💓

      Reply

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

🌱 مسیر شکوفایی بهارمن

زندگی جنگیدن نیست، یک بازی شگفت‌انگیز است.

هر بازی قوانینی دارد و برنده کسی است که این قوانین را بداند و با آن‌ها زندگی کند. در بازی ما، شکستی وجود ندارد؛ همه چیز یادگیری و تکامل است تا در نهایت به خالق خود نزدیک‌تر شویم و آرامش را در آغوش بکشیم. فلسفه ما این است: با انتخاب‌های درست، هر روز به بهار زندگی‌مان نزدیک‌تر شویم.

👨‍🏫 آشنایی با امیرحسین حامدی

📚 ایستگاه آگاهی

  • 🌅 چگونه سحرخیز باشیم
  • 📝 برنامه‌ریزی و روتین روزانه
  • 📖 آموزش تندخوانی و درک مطلب
  • 🧠 تقویت حافظه و یادگیری
  • 🎓 بهترین روش مطالعه در دنیا
  • ⚡ حفظ کردن سریع مطالب
  • 🎯 افزایش تمرکز و دقت
  • 🎙️ آموزش فن بیان و سخنوری
  • 💰 چگونه ثروتمند شویم
  • 🌱 مدیریت و کنترل استرس

💎 گنجینه دوره‌ها

مکس ویژن
دوره مکس ویژن رسیدن به استقلال مالی
نخبگان یادگیری
نخبگان یادگیری تندخوانی و حافظه
نخبگان برنامه ریزی
نخبگان برنامه‌ریزی هدف‌گذاری و زمان
فن بیان
فن بیان و شهامت اعتماد به نفس
سحرخیزی
دوره سحرخیزی معجزه بیداری

🔍 جستجو و همراهی

🎓 آموزش های رایگان 🎁 خودشناسی ویژن 🕊️ چله آرامش 📞 مشاوره: 09963044007
💳 نماد اعتماد الکترونیک نماد اعتماد الکترونیک بهارمن

❤️ ۱۰ درصد از درآمد وب‌سایت بهارمن به دردمندانی تقدیم می‌شود که هزینه درمان ندارند.

طراحی و سئو: بهار سئو

لوگوی بهارمن

بهارمن

برای رشد و توسعه فردی همراه شما هستیم.

تماس تلفنی با ما کانال بله ربات پولساز بله واتس‌اپ تلگرام اینستاگرام ایتا یوتیوب آپارات
ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ورود با رمز عبور
ارسال مجدد کد تا دیگر
دریافت مجدد کد تایید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
ورود با رمز یکبار مصرف
بازیابی رمز عبور
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
بازیابی رمز عبور
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ورود با رمز عبور
ارسال مجدد کد تا دیگر
دریافت مجدد کد تایید
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد